آرشیدا جونآرشیدا جون، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

❤✿عشق ما✿❤

بدترین روزهای ما!

1393/2/29 20:11
نویسنده : مامان سارا
349 بازدید
اشتراک گذاری

دختر زیبای من نازنینم!گریه

نمیدونم باید اینا رو بنویسم یا نه !خطا

اما می نویسم تا هر وقت نگاهم افتاد حواسمو جمعتر کنم!

این هفته هفته افتضاح >>>> به معنای واقعی بود!

شما 3 شب تب بالا یعنی 39.1 - 39 - 39.3 رو گذروندی و ما 2 شب دکتر رفتیم و درمان تو خونگی میدادند!

و تب شما بالا بود قطع نمی شد  یه لحظه میومد پایین و بازم دوباه نیم ساعت 1 ساعت بعد بر میگشت!

وای ما داشتیم دیونه میشدیم!

خدایا ! درسخوان

من و تو خونه مامانی بودیم و بابات خونه تنها ما مراقبت بودیم ! اون طفلک گفتم نمی تونه بی خوابی بکشه در عوض مامانی با جونو دل چند برابر من بالا ی سرت بیدار میموند!بوس

شب سوم که دیدیم فایده نداره به بابات زنگیدم اونم اومد  و رفتتیم بیمارستان مفید مخصوص کودکان که حتما پزشک کودکان باشه وقتی تا 4 ازمایش و کارات طول کشید و تقریبا تموم شد ولی شدیدا شلوغ و بی صاحب بود!

ما هم نتیاج رو گرفتیم و رفتیم بیمارستان خودت > بهمن و اونجا دکترت معاینه ات کرد و دستور بستری داد!گریه

4 شب و 5 روز اونجا بودیم و مردم زنده شدم تا 2 شب بعدش تبت ولت کرد خداروشکر و من داغون!

و بعد روزه سوم هم تهوع داستی و استفراغ و بالا میوردی و بعد ا روز قطع شد و خوب شدی !

دکتر ت گفت حالت خوب شده! و میتونی مرخص بشی و ما زنده! شدیم!

و میتونی بری خونه یه شربتم دادو او ار اس که بخوری و مراقبت باشم تا کاملا خوب خوب بشی!

تو این مدت هربچه ای اومد اونجا به همین دلیل بود تب بالا!

علیتشم ویروس بود که منجر به این داستان شد!

واقعا از اعماق قلبم خدارو شکر میکنم که مثل همیشه هوامونو داره!

خدا میدونه توتک تک اون لحظات چی کشیدیم !هیپنوتیزمخطا

لحطه ای گه تبت بالا بود و ب یحال بودی!بی حوصله

لحظه ای که بخاطر تبت گریه میکردی !گریه

لحظه ای که داشتن بهت انژو کت لعنتیو میزدن و مارو نمیذاشتن بیایم تو و تو گریه میکردی و با التماس میخواستی ولت کنن! و من پا به پات گریه میکردم!گریه

و...

خدایا شکرت که گذشت!
پرودگارا دیگه پیش نیاد! ازت خواهش می کنم!

برای هیچ کس!

آمین!

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

مامان هامين
30 اردیبهشت 93 0:27
سارا جان سلام،دلم ميخواست تو يه پست بهتري اولين كامنت رو براي آرشيدا جونم ميگذاشتم،اما با خوندن اين پست آنقدر ناراحت شدم كه نتونستم بي تفاوت باشم.ان شاء الله كه بلا دور باشه.دخمل گلم چشم خورد ،حتماًبراش اسفند دود كنيد.اميدوارم كه ديگه هيچ وقت هـيچ وقت از اي اتفاقات برات نيفته خاله جون
مامان سارا
پاسخ
ممنونم خاله جونم انشالا که همه کوچولوهامون همیشه سالم و سلامت باشند و ماهم شاد و سرحال ! ممنونم عزیزم خیلی خوشحالم که یه دوست دیگه به دوستای گلمون اضافه شد! خدا هامین جون رو حفظ کنه!
خاله الهه
30 اردیبهشت 93 12:50
ای وای شیرینک خاله چی شده بودی عزیزم.انشاالله که زود زود خوب بشی و دیگه هیچ وقت مریض نشدی
مامان سارا
پاسخ
مریضیش ویروسی بوده خاله جونم ! ممنونم که حالمونو پرسیده خاله دوست داشتنی خودمون! انشالا ادریان عزیزم همیشه سالم و سرحال باشه!
معصوم
31 اردیبهشت 93 10:16
سلام عزیزم خدا بد نده اشالله که دیگه ازاین روزا رو نبینین منم هفته گذشته اومدم تهران عروسی بچم اسیر و داغون شد مهرسا هم تب میکرد 4 ساعت 4 ساعت به استامینوفن بند بود بچم یه سره گریه میکرد دکترم بردیم میگفت هیچ علائمی برا تبش نداره باورت نمیشه تو این 5 روز لب به غذا نزد بچم تو این چند روز 600 گرم کم کرد
مامان سارا
پاسخ
ای خدا ادم همش باید نگرانشون باشه! انشالا که دیگه برای مهرسای نازمم اینجوری چیزا پیش نیاد! مرسی خاله نازنینم از محبتت!
پونه
1 خرداد 93 19:52
آخی عزیزم انشالله دیگه مریض نشی خاله جون همیشه سالم باشی انشالله سارا جون چی کشیدی عزیزم
مامان سارا
پاسخ
مرسی خاله جونم ! هم چنین انشالا همه نی نی ها شالم و سلامت باشن! بخدا مردم و زنده شدم! فدای سرش سالم باشن! بقیش حله!
خاله بهنوش و مهران
3 خرداد 93 23:07
آخ که دلم هرررری ریخت وقتی شنیدم عزیزدلم. واقعا بیمارستان یه ثانیه ش هم ادمو داغون و ویران میکنه جه برسه به جندین روز اونم با این وضع. خدا بهت قوت دوباره بده مامان سارا جون. ایشالله بلا به دور باشه عزیزم. من اگه یادت باشه سر زردی مهران دو روز بیمارستان بودم جون بستری شد. خیلی سخته، درک میکننم. دائما کارم گریه بود بخدا. جیگرم آتیش گرفت.خیلی مواظب خودت و دخملمون باش. خوب و سلامت باشین.
مامان سارا
پاسخ
سر زردیشم منم بیمارستان بودم عزیزم! اما اینبار چون عنوان مریضی بودا خیلییییییییی بود بود! انشالا هیچ کدومشون دیگه بیمارستان نرن! قربونت برم بهنوش عزیزم! انشالا برای مهران جونم هم شادی باشه و سلامتی ممنونم از محبتت!
دلسارا
7 خرداد 93 15:27
عزیزم من هم کامنت گذاشته بودم . نمیدونم چرا بعضی اوقات کامنت های من نمیاد ؟ پس دوباره می ذارم . عزیزم من دلم نیومد تا وقتی که از حالت خبردار نشم برات چیزی بنویسم . بنابراین با مامانت تلفنی صحبت کردم و حالت رو پرسیدم و شکر خدا الان خوب خوب هستی . تازه دست و دلم رفت که برات بنویسم . امیدوارم دیگه هیچوقت همچین چیزی رو تجربه نکنی دختر گلم . همیشه و همیشه سالم و قوی باشم .
مامان سارا
پاسخ
خاله جونم مرسی از محبتت خاله نازنینمون که فوری تا خوندی بهم زنگ زدی و کلی مارو خجالت دادیو با محبتات مثه همیشه شرمندمون کردی! آرشیدای نازنینم این خاله یکی از مهربونترین خاله های روی زمینه ! من عاشقشم! مرسی از همه چیز خاله سارای دوست داشتنی مون! و دلسا عزیز خودم!
الهه
11 خرداد 93 0:25
آخی انشاالله هیچ بچه ای به اینجور تبهایی دچار نشه که داغونه میدونم چی کشیدی سارا جون
مامان سارا
پاسخ
امین امیدوارم هیچ وقت برای هیچ کسی چیش نیادذ عزیزم ممنونم!