بدترین روزهای ما!
دختر زیبای من نازنینم!
نمیدونم باید اینا رو بنویسم یا نه !
اما می نویسم تا هر وقت نگاهم افتاد حواسمو جمعتر کنم!
این هفته هفته افتضاح >>>> به معنای واقعی بود!
شما 3 شب تب بالا یعنی 39.1 - 39 - 39.3 رو گذروندی و ما 2 شب دکتر رفتیم و درمان تو خونگی میدادند!
و تب شما بالا بود قطع نمی شد یه لحظه میومد پایین و بازم دوباه نیم ساعت 1 ساعت بعد بر میگشت!
وای ما داشتیم دیونه میشدیم!
خدایا ! 
من و تو خونه مامانی بودیم و بابات خونه تنها ما مراقبت بودیم ! اون طفلک گفتم نمی تونه بی خوابی بکشه در عوض مامانی با جونو دل چند برابر من بالا ی سرت بیدار میموند!
شب سوم که دیدیم فایده نداره به بابات زنگیدم اونم اومد و رفتتیم بیمارستان مفید مخصوص کودکان که حتما پزشک کودکان باشه وقتی تا 4 ازمایش و کارات طول کشید و تقریبا تموم شد ولی شدیدا شلوغ و بی صاحب بود!
ما هم نتیاج رو گرفتیم و رفتیم بیمارستان خودت > بهمن و اونجا دکترت معاینه ات کرد و دستور بستری داد!
4 شب و 5 روز اونجا بودیم و مردم زنده شدم تا 2 شب بعدش تبت ولت کرد خداروشکر و من داغون!
و بعد روزه سوم هم تهوع داستی و استفراغ و بالا میوردی و بعد ا روز قطع شد و خوب شدی !
دکتر ت گفت حالت خوب شده! و میتونی مرخص بشی و ما زنده! شدیم!
و میتونی بری خونه یه شربتم دادو او ار اس که بخوری و مراقبت باشم تا کاملا خوب خوب بشی!
تو این مدت هربچه ای اومد اونجا به همین دلیل بود تب بالا!
علیتشم ویروس بود که منجر به این داستان شد!
واقعا از اعماق قلبم خدارو شکر میکنم که مثل همیشه هوامونو داره!
خدا میدونه توتک تک اون لحظات چی کشیدیم !

لحطه ای گه تبت بالا بود و ب یحال بودی!
لحظه ای که بخاطر تبت گریه میکردی !
لحظه ای که داشتن بهت انژو کت لعنتیو میزدن و مارو نمیذاشتن بیایم تو و تو گریه میکردی و با التماس میخواستی ولت کنن! و من پا به پات گریه میکردم!
و...
خدایا شکرت که گذشت!
پرودگارا دیگه پیش نیاد! ازت خواهش می کنم!
برای هیچ کس!
آمین!


بدترین روزهای ما!
